۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

مرا به چه نام خوانی بی سبب

شکل دادن به رابطه خیلی هنر می خواهد. خمیر یک رابطه می تواند به هر شکلی که دو تایی بخواهید در بیاید . اما گاهی موضوع به این سادگی نیست.نمی دانم تا حالا دیده اید که مثلا یک آدمی یک رابطه ای دارد با کسی و بعد رابطه می پیچد توی کوچه ای. اسمتان می شود یک چیز دیگر مثلا، چه می دانم مثلا رفیق. هزار تا آدم هست که شکل و شمایل این طوری توی رابطه پیدا می کنند با تو.  می شود هم خوابه تو . می شود معشوقت، عاشقت. می شود ناز کشت. می شود رفیق روزهای نداریت. نداری از هر چیزی. می شود رفیق تنت. بعضی وقتها اما پیدا کردن نقشی که می خواهی به این سادگی ها نیست. توی رابطه های نا معلومی که هر دو طرف به این راحتی رضایت نمی دهند این خیلی اتفاق می افتد. پیدا کردن جای خودتان و جای خودش کار سختی می شود. توی ذهنتان هیچ دورنمای روشنی از این نقش نمی تواند شکل پیدا کند. گاهی حتی می شود که طرف مقابل می خواهد به تو برچسبی بزند خیلی محافظه کارانه تو باز هم نمی پسندی. جای خودت را می خواهی. بدون تنش و بدون اجحاف. نمی خواهی ابسیلونی نه فکر کند نه فکر کنی که نقش دو تایی تان برازنده نیست. بحث فقط برسر برازنده بودن است. نه که کجا باشی. که جایی که هستی درست باشد.درک می کنید که. آدمهایی که تمامیت خواه نیستند اما همه چیز را با کیفیت می خواهند شاید به این مرض بیشتر دچارند.

هیچ نظری موجود نیست: