۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

...


آدمها همه مشکل دارند، نقص دارند، عیب دارند. همه دارند، بدون تردید. اما چرا من و شما یک جاهایی و توی بعضی آدمها این را می فهمیم وتوی بعضی نه. منظورم این هست که چرا گاهی این همه به چشم می آید و گاهی نه.
یک هوشی وجود دارد بهش می گویند هوش سیاست. هوشی که توی تعامل با دیگران باید به کار برد، یک شاخه ای از هوش اجتماعی .
یک درایتی که حتی من می گویم مردم داری و نظر جمع تویش مهم است.
آدمهایی که می توانند عیب شان را طوری بگویند که با خنده بگذرد یا حتی یک شکلی نشانش بدهند، آدمهایی که مچ تو را قبل از این که تو مچشان را بگیری می گیرند، که دست پیش می گیرند که پس نیفتند، آدمهایی که با مسخره بازی از خودشان انتقاد می کنند که دردش را کم کنند. دردی که از ایده الیستی و کمال گرایی بهشان وارد می شود آدمهایی هستند که به زعم من این هوش را دارند و همین کمکشان می کند که توی روابطشان موفق تر عمل کنند و کمتر ضربه بخورند.
کاش همه آدمها یاد می گرفتند که وقتی از خودشان می گویند توی چشمشان وحشت نباشد، یا نگرانی از اینکه مورد تمسخر  و قضاوت قرار بگیرند. کاش این دیفالت " هیچ کس کامل نیست" را هی چک می کردند که وقتی با یک آدمی که اعتماد به نفسش زیاد است و از بالا بهشان نگاه می کند بتوانند مساوی و راحت برخورد کنند و زیر نگاه نقاد آن آدم له نشوند و با هویت باقی بمانند. کافی است یک بار که همچین آدمی را دیدید سعی کنید ریز شوید توی رفتار هایش و همان نگاهی را که بهتان دارد بهش بیندازید. دست بگذارید روی نقطه ضعفش ببینید چه  طوری اعصاب و روان آرامش به هم می ریزد.
یاد بگیرید، به خدا جاهای مهمی به دردتان می خورد.

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

پوست کلفت تو بازار متری چند؟

قبلا فکر می کردم پوست کلفتی چیز بدیه. یه جور لفظ شسته و رفته برای بی عاری. سیب زمینی شدن. شاید دلیلش این بود که گاهی آدمها یه جاهای اشتباهی ازش استفاده می کردن.
اما حالا می دونم معنی پوست کلفتی یعنی چی. که هر اتفاقی می افته قوی باشی. نذاری جسم و روحت زیر بار فشار درد و غم مچاله بشه. این به نظرم حتی یه جور هنره. یه نشانه ای از بلوغه. که تو یاد می گیری وقتی کاری از دستت بر نمی یاد و یا اگه می یاد اندازه وجودت باید براش هزینه بدی خونسرد باشی. که کل وجودت به یغمای غم های بیهوده نره. یعنی می دونین، گاهی
آدم برای ایستادگی هاش یه توانی می خواد که لزوما در یه مقطع زمانی ازش برخوردار نیست. چه می دونم توانه قبلا صرف چیزای مهمتری شده. خب همچین مواقعی هزینه دادن فقط شکل غم و درد رو از حالتی به حالت دیگه تغییر میده.
نمی دونم چی می شه که آدم یاد می گیره که پوست کلفت بشه. منظورم اینه که با گفتن صرف آدم پوستش کلفت نمی شه که. شاید یه سری تجربه هاست که وقتی به قول معروف همه چی رو به اینجات می رسونه درک می کنی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداری و بالاتر از سیاهی رنگ دگر نیست. این طوری یه لایه و چه بسا چند لایه به پوستت اضافه می شه، اتفاقها هم دیگه راحت نمی تونن خراشش بدن.
  


۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

پرهیب

همین طوری تلاش می کنم نگه دارم تصویرش را. چشم می دوانم توی اتاق. سعی می کنم تجسمش کنم. محو می شود هر روز که می گذرد. محو و محوتر. مثل یک شبح. مثل وقتی که به یک نور خیره شدی و بعد چشمانت را می بندی. اول توی آن تاریکی فقط نور هست و بعد هی کم رنگ تر و کم رنگ تر می شود تا تمام شود.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

همین جوری از خلال یک روز تعطیل

روزهای تعطیل صدای خاص خودش را دارد. شاید به خاطر سکوت بیشتری که هست ما صداهای هر روز را بیشتر و بهتر می شنویم. صدای کبوتر، بلبل، کلاغ. عقبکی عقب رفتن ماشینی توی کوچه، صدای آمبولانس، موتور یخچال. بعد به هر حال نوع صداها از یک دایره ای فراتر نمی روند. منظورم این هست که کم می شود که صدای جدیدی به این صداهای همیشگی اضافه شوند. درنتیجه معمولا وقتی یک روز تعطیل توی خانه نشسته ایم حس و حالمان هم شبیه روزهای تعطیل دیگر می شود. خانه که همان خانه هست، صداها هم که مشترکند و ما هم به هر حال فرق چندانی با هرروزمان نداریم. این می شود که خیلی فرقی نمی کنند روزهای تعطیل.
توقع ان چنانی هم نباید باشد برای بر هم زدن روزمرگی و یک اتفاق خوشایند

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

فرو می رود در آب

من از زیر آب رفتن اشیاء لذت می برم. یک قابلمه بزرگ رو در نظر بگیرید. توش یه قاشق میندازید یا یه لیوان کثیف. اون لحظه هس که لیوانه داره می ره پایین و پر از آب می شه من حس خیلی خوبی دارم. یا مثلا وقتی بچه بودیم یه چیزی رو که آب می برد یا می افتاد توی یه جای عمیق من همزمان حس غم و لذت بصری می بردم. نمی دونم چرا.ولی همیشه چشمام دنبال می کرد اون چیزه رو و خوشش می اومد که داره همچین صحنه ای رو تماشا می کنه. کیف می کنم وقتی یه چیزی داره فرو می ره توی عمق. گاهی حتی تو شنا خودم رو شل می گیرم که برم زیر آب. بس که لذت داره.کلا این صحنه ای که یه چیزی سطح نازک آب رو می شکنه و ازش عبور می کنه یه جورایی رمانتیکه. خب باشه رمانتیک نه، لذیذه. می دونید شاید واسه اینه که سرعت اون شیء زیر آب کم می شه.مخصوصا چیزای سبک. دورِ کند هر چیزی ذهن آدم رو ربط می ده به صحنه های رمانتیکی که توی فیلما دیدیم. شاید قضیه همینه. الان که دارم اینو می نویسم فکر کردم  از صحنه خفه شدن آدم تو آب چی؟ راستش دوس ندارم چیزی بگم. اون لحظه ای که آدمه داره دست و پا می زنه و خود تنهاش داره غرق می شه. نه نمی دونم شاید تو این مورد همیشه منتظرم طرف نجات پیدا کنه.
اما منظره ش جدای از جون یه آدم ، منظورم این که آب هست و یه چیزی داره فرو می ره بازم همونه.
حالا که فکر می کنم می بینم اوه من خیلی از فانتزی هام با آبه...

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

that's the way it is


با صدای کلاغ بیدار می شوم. کمی دیرتر از همیشه. داشتم خواب می دیدم که کلاغ بیدارم کرد. خواب باران جل جل. دعوایمان شده بود. از اتاقت بیرون آمدم. نمی دانستم چه کار کنم. برگشتم بگویم منظوری نداشتم. رفته بودی خاله ات را برسانی جایی توی آن باران جل جل. کلاغ که بیدارم کرد نیم ساعتی توی رختخواب چشم بسته خاطراتمان را نشخوار کردم. اتاق خواب تاریک است. احتمالا آن بیرون می خواهد ببارد. حس غریبی دارم. نمی دانم با همه این اتفاق هایی که افتاده دوباره کی تو را می بینم. دوست ندارم تا آن وقت هی خوابت را ببینم. می گویند خواب، اتفاق های هر روز است که شب ظاهر می شوند. نمادی از ذهن شلوغ یا آرامت. من دوست ندارم از بس که یادم به تو می افتد خواب تو را ببینم. دوست ندارم دلیل خوابِ تو را دیدنم این باشد. دلم می خواهد تو به من فکر کرده باشی. سیگنال فرستاده باشی. که فلانی دلم هوایت را کرده. کجایی. من اما جوابی ندارم به تو بدهم. اصلا نمی دانم قرار است چه بشود. راستش گاهی فکر می کنم این پا درهوایی از قطعیت شکست خورده بهتر است. دوست دارم اگر قرار است دوباره از تو خبری بشود اتفاقی باشد. لااقل کوششی از طرف من در کار نباشد. دلم می خواهد یک روزی بی هوا یک جایی هم را پیدا کنیم. این شکلی می توانم مطمئن باشم همه این چیزها باید اتفاق می افتاد.

توصیف


درس نخوانده.یعنی دیپلم دارد. پنجاه وچند ساله است. پیپ می کشد.
خانه ما که می آید وقت رفتن که می شود پیپش را چاق می کند، به زن و بچه اش می گوید آماده باشند و او زودترمی رود که پیپش را منتظر بکشد.تمام که شد می آید که یعنی برویم.
سیاهی چشمهایش بزرگ است، از آنها که بالا و پایینش می رود جایی زیر پلکها گم می شود. این چند سال اخیر دو تا گود هم افتاده روی گونه هایش. طبعا به خاطر پیپ کشیدن.
آدم بیقراری است. زنش چند سالی از خودش بزرگ تر است.
من می گویم برای شرایطی که دارد زیادی باهوش است. آدمهای شبیه به این آقا معمولا یک ویژگی مشترک دارند. آنهم این است که با اعتماد به نفس جبرانی حرف می زنند. کافی است بحث را به سیاست بکشانی. این آقا که این جوری است. چنان نظر می دهد با قاطعیت که فکر می کنی کارشناس مسایل سیاسی است. حتی یک تکیه کلمه هایی هم برای خودش دارد. یک جاهایی عمدن وسط کلمه ها پاز می کند تا حرفش خوب جا بیفتد. یک لحن خاص هم معمولا چاشنی کلامش می کند. برای من این طوری است که انگار دارد جبران می کند نرسیده هایش را. من حکم کلی نمی دهم. شاید هم اصلا این طور نباشد. اما مدتی است که هی فکر می کردم این آدم چرا یک چیزی توی وجودش به چیزهای دیگرش نمی آید

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

*

سرما که می خوری تنت شل و ول می شه. نفست راحت در نمی یاد. زیادی خسته ای و هی دلت می خواد آه و ناله کنی.اصلا تنت بوی سرماخوردگی می ده. من دستام، پاهام، صدام نا ندار می شن.نوجوان که بودم زیادی سرما می خوردم. خیلی هم لوس می شدم. به قول مامانم خودم رو می نداختم.مامانم می گفت مامان یه سرماخوردگی که این حرفا رو نداره. من بیشتر آه و ناله می کردم. دوست داشتم لوس باشم. اصلا من از هر موقعیتی که پیش می اومد، تو بگو یه زخم سطحی از زمین خوردن هم کوه می ساختم تا خودمو لوس کنم. سرما که می خورم صدام سریع دورگه می شه تا بیشتربه بقیه تفهیم کنه که اتفاقی افتاده.که من همون آدم قبلی نیستم. حال و حوصله ندارم. کوتاه کنید غرضتون رو.
حالا یه چند سالی می شه که دو سه باری بیشتر سرما نخوردم. وقتی حالا سرما می خورم همه اون نوستالژیا می یاد سراغم. انگار یه فرصتی می شه که خودم رو ول کنم و نخوام به بقیه جواب پس بدم که چرا. که کم حرف بشم و دلیلش سرماخوردن باشه الکی. که زود بخوابم و کسی ندونه که غصه دارم امشب.
که فین فین دماغم رو نفهمه کسی که اشک ریختم.
حالا من سرما که می خورم انگار گنج پیدا کردم. که انگار مرخصی استعلاجی می گیرم از روابط اجتماعی شلوغ.

* کالبدشکافی سرماخوردگی

چرا پژوهش مهم است

همه ما از تجربه شخصی، دانش بسیاری به دست می آوریم.آنچه را مشاهده می کنیم،تعمیم می دهیم و اغلب برخوردهای به یاد ماندنی را "واقعیت های زندگی" به شمار می آوریم. ولی این نتیجه گیری ها تا چه حد معتبر است؟ گاه ما در این مشاهدات شخصی دچار اشتباه می شویم یا آنچه را دیده ایم یا شنیده ایم سوء تعبیر می کنیم. گاه پیش می آید که فکر می کنید دیگران حرف شما را درست نفهمیده اند، همان طور که آنان نیز فکر می کنند شما حرفشان را خوب نفهمیده اید. وقتی فقط تجربه های شخصی اساس اطلاعات ما باشد، نمی توانیم بی طرفانه قضاوت کنیم، زیرا داوری ما در جهت تایید خود و اعتماد به نفسمان خواهد بود.
جان دبلیو سانتراک

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

مرحله دو

دوباره از اول می نویسم:
چشمها بسته. برای یک ربع بازشان نکنید. فقط به تنفستان توجه کنید. فقط به ناحیه مثلثی بینی و پشت لب. به خروج هوایی که از سوراخ بینی می آید و می رود. از راست یا از چپ یا هر دو.
بعد ببینید چند دقیقه اش را می توانید فقط و بدون مزاحم فکری این کار را بکنید. بدون فرضِ از پیش این کار را بکنید. مثل یک مشاهده گر توی آزمایشگاه. فقط خودتان را ببینید.
مابقی اش را فردا می نویسم
فردا
خب پانزده دقیقه چه طور بود؟
اگر بتوانید بیشترش کنید آن چیزی را که الان می خواهم بگویم برایتان ملموس تر می شود.
من این کار را به مدت طولانی انجام دادم. هر بار یک ساعت. می دانید چه شد؟
خیلی سخت بود. زیاد تر از آن که فکرش را بکنید.
تمام مدتی که گذشت حسم این بود که آدم ابلهی ام. دلیلش هم این بود که تمام مدت یا داشتم گذشته را چه تاریک چه لذیذ به خاطر می آوردم یا برای آینده نقشه می کشیدم. گاهی گفتگو های درونی ام از حد می گذشت. یک جمله هایی را صد بار تغییر می دادم. توی ذهنم عوضشان می کردم. آن قدر این کار را کردم که خسته شدم.یعنی ذهنم خسته شد.
نتیجه ای که می خواهم بگیرم خیلی ساده است.تمام انرژی ذهنی ما صرف چیزهایی می شود که یا ارزشش را ندارند یا اگر دارند وقتش نیست که انرژی صرفش کنیم. بیشتر ما داریم تمام لذت لحظه هایی را که تک تک شان عمرعزیزمان را می سازند تلف می کنیم.کوتاه اینکه ما داریم زمان حال عزیزمان را از دست می دهیم. که خودش دلیل بزرگی است برای تکراری شدن و موفق نشدن
راستش از این که خواستم آزمایشش کنید هدف خاصی داشتم. گاهی ما خیلی چیزها را می دانیم اما لزوما درکش نکرده ایم. ذهنمان لمسش نکرده و به همین دلیل بیشتر وقتها خلاف دانسته مان عمل می کنیم. اگر این آزمایش را انجام دهید ذهنتان این دانایی و آگاهی را بی واسطه درک می کند و مطمئن باشید نتیجه اش زمین تا آسمان فرق می کند.
 قسمت آخر هم بماند برای بعد

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

to do or not to do

من آدمی ام که گاهی درست و حسابی خرج نمی کنم. پول را نه، احساس و اندیشه ام را خرج نمی کنم. راستش را بدانید* جای خرج کردن را درست نمی دانم. گاهی از این نادانی ام روان پریشی می گیرم. که چرا نمی توانم بفهمم کی باید خرج کنم و کی نه. قاعده ذهنی اخلاق گرایم همیشه این بود که احتکار یا خساست در هیچ جای زندگی جای ندارد. چه به تو نفعی برسد چه نرسد. حالا بعد از چندین سال نمی دانم گرگ باران دیده شدم یا توی معادلات زندگی مادی به آلودگی نسبی رسیدم دیگر دست و دلم نمی رود خرج کنم. یک جایی توی رابطه های دو نفری می دانم این کار را بکنم این آدم حداقل توی رابطه بعدی اش درست تر عمل می کند. میدانم گره کارش کجاست، بعد چون می بینم این آدم هیچ دغدغه این چنینی ای برای من ندارد زبان به کام می گیرم. واکنش سریعم این شکلی است که پس من چه. شاید من اصلا در دجله انداختم و ایزد راه بیایان را گم کرد.
شاید این واکنش دوره ای باشد، شاید همیشگی باشد. شاید الان زیادی شکننده ام و خودم را به شدت طلبکار دنیا می دانم. اما به هر حال بنا به ارزش گذاری ای که پا به پایم تا این سن آمده حس خوبی ندارم از خرج نکردن.


*عمدی است

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

just do it please

چشمها بسته. برای یک ربع بازشان نکنید. فقط به تنفستان توجه کنید. فقط به ناحیه مثلثی بینی و پشت لب. به خروج هوایی که از سوراخ بینی می آید و می رود. از راست یا از چپ یا هر دو.
بعد ببینید چند دقیقه اش را می توانید فقط و بدون مزاحم فکری این کار را بکنید. بدون فرضِ از پیش این کار را بکنید. مثل یک مشاهده گر توی آزمایشگاه. فقط خودتان را ببینید.
مابقی اش را فردا می نویسم

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

ایزیت یور ریل وان؟

وقتی بدون قضاوت بیرونی، وقتی بدون ترس از عیب جویی دیگران خودتان را می بینید چه جوری می بینید؟
عقلانی ترید یا احساسی تر؟ متعصبید یا رها؟
اصلا اگر ازتان بخواهند یک صفحه بنویسید درباره خودتان چه می نویسید؟
چه قدر از باورهایتان مال خودتان است؟ چه قدر از اینکه حرفتان را راحت بزنید و نترسید از اینکه دوستانتان در باره تان چه می گویند مطمئنید؟ می گویم دوست. چون دوستها تنها آدمهای مهمی هستند که نظرشان باید مهم باشد.
من اما به یک نقطه ای رسیده ام که می بینم یک نگاه ارزیابگر حرفه ای دارم که روی وجودم چنبره زده. که همیشه از ترس اینکه اشتباه کند نظر قطعی نداده. بس که دلش خواسته عادل باشد، منصف باشد، بس که همه زاویه ها را دیده، همه طرف را. بس که همه عمرش از آدمهایی غیر منصف حالش به هم خورده، نخواسته بشود مثل یکی از آنها، آدمهایی که فقط خودشان را می بینند و هیچ کس برایشان مهم نیست.
خب حالا بهتان می گویم که نمی شود. نمی توانی بی نظر باشی. نمی توانی همیشه همه چیز را ببینی. نمی توانی وسط همه چیز را بگیری. چون له می شوی، از وسط نصف می شوی، پاره پاره می شوی.
هیچ آدمی نمی تواند بدون یار کشی زندگی کند. هیچ آدمی نمی تواند برای خودش مستقل مطلق باشد. همین آدمهایی که می بینید خیلی ادعای استقلال نظر دارند سرش را که بگیری جایی آن آخرها به نوشته های یک فیلسوفی، متفکری وصلند. اصلا به قول بزرگی ما بر شانه های گذشته ایستادیم.

با عشق

از تجربه جدیدم فعلن همین را می گویم. اگر جایی از زندگی، لحظه ای بود که دیدید کاری از دست خودتان برای خودتان بر نمی آید. اگر دیدید آن قدر آشفته اید و دنبال چیزی می گردید که از آشفتگی تان کم کند به من بگویید تا چیزی را بهتان معرفی کنم.

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

خاموشی

از فردا به مدت ده روز وارد تجربه متفاوتی می شوم. کلی هیجان دارم. به هیچ چیز دسترسی ندارم . آمدم بیرون از این تجربه برایتان می نویسم. یعنی امیدوارم که چیزهای زیادی برای نوشتن باشد.

I am afraid not to be happy forever

من داشته ام از این تجربه ها که درآغوش کسی باشم بی حرف، که بگیردم توی بغلش، که بخواهم گرمی پوستش روی تن سردم باشد،;که شبها توی بغلش بخوابم، اما بیشتر نه.که ته دلم قرص نباشد. اصلا پرِ شک باشد.من با این ادم آرام بودم. وجودش، همین که دور و برم بود، همین که نشسته بود و برای خودش دختر پیدا می کرد  توی وب و من هم کتابم را می خواندم، من هم مشغول زندگی ام بودم یک حال خوبی یود. گاهی از سر بوالهوسی می پیچیدم به پر و پایش. می پرسیدم آن قدر که بفهمم ته دلش چیست. می دانم دوستم داشت و می گفت که نمی خواهد اذیتم کند. من فکر می کردم کم تجربه تر از من است. می دانستم با من خوشبختی پر و پیمانی ندارد. گوشش بدهکار نبود. نمی گذاشت غمش را ببینم. خیلی سنگدلی می خواست که من داشتم.

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

آن وقتها و نگاه بیست سالگی


نه که حالا من از آن دسته آدمهام که خیلی این موقعیت برایم پیش می آید اما اگر پیش بیاید دو سه روزی کیفورم.جنس لذت خرید جواهر برای من با لذت معمول فرق می‌کند.‌ می‌دانم که همیشه یک جواهر تنها توی جایی که نور کم‌تری دارد درکمین من نشسته.می‌دانم که همیشه جواهری توی یک لحظه جادویی خودش را به رخ من می کشد.خودش می داند همان اول نباید خودش را به من تحمیل کند.باید از آن جواهر‌ها باشد که کوچکند و ارزش واقعی شان معلوم نیست.حتی در نگاه اول از آنچه هست کمتر به نظر برسد که وقتی قیمتش را بگویی همه تعجب کنند. اما تو ته دلت قرص است از انتخابت. آنقدر می‌دانی و دل بستنت طبیعی است که همه آرام آرام دل بسته جواهرت می‌شوند.از آنها که در همان نگاه اول و چه بسا نگاه‌های بعد همه چیز را به تو نشان نمی‌دهند.کلی چیز برای روز مبادا دارند. می گذارند تو ذره ذره کشفشان کنی.
            آدمها خیلی وقتها این شکلی توی زندگی آدم پیدا می شوند.

روانی


بودنت برایم حیاتی بود. تو برایم ضروری بودی. توی فانتزیهای عالم امکان حتما من نقش بزرگی برای عشق در نظر گفته بودم. انگار که اصرار کرده بودم می‌توانم همه چیز را رنگی از عشق بزنم. گفته بودم لابد که دیفالت اصلی مرا عاشقانه بزنند. که از نگاهم، لبانم و بازوانم عشق ببارد. که من شده ام حالا تداعی آزادی از هر چه از عشق دیده ام و شنیده ام

 انکار می کردی نگاهت را. زنانگی می خواستی آن شب اول که آمدی کنارم و سر به جَیبِ من کنان گفتی تصویرت بوی شراب بوی عشق می دهد. گفتم هنوز قوام نیافته گفتی قوامش می دهیم اگر بی پروا باشی. سرد بود دستانم همیشه. همیشه می ترسیدم از حالت نافهمی نگاهت. که منحرف بشود از جایی که باید برود. همیشه می ترسیدم از بازیگوشی مردانه کلامت. من درونم بی تاب بود و فقط چشمها بودند که راز مرا نشانت می‌دادند. می‌کاویدی‌شان. نفست حتی می‌گرفت. گیج می شدی دست آخر. ناکام بودی و با غیض مرا می پاییدی. انگار که من عمدی داشته باشم در این نگاه. من اما تمامِ وقت ناتمام بودم. همه چیز در آنِ واحد سرگرم و بی‌زارم می کرد. می‌توانستی ساعتها وقت بگذاری و مرا بجویی . می‌توانستی دستهایت را حلقه کنی و ساعتها بازی کنی با لبانت. همه راهها را می‌توانستی امتحان کنی.می توانستی تنها با یک صدای پر قدرت مرا گیج کنی. من تمام لحظه ها نگاهم به رفتن بود. استحاله‌مان انگار جالب‌تر از خودمان شده بود. می توانستم ببینم آرامی جانمان را که درهم می تنید. می شد کلاف سردرگم. از هر گره‌اش یک زندگی در‌می‌آمد و تو آن وقت‌هایی که چنین درکِ پر و عمیقی نصیبت می‌شد کز می‌کردی توی سینه‌ام و سکوت می‌کردی.
من اما هنوز به تو نگفته بودم که آخر داستان را نباید تصور کنی.


خرید

توی فروشگاه که می چرخیدیم همیشه چیزی حوصله مرا سر می برد. می دانستم فروشگاه سرگرمی است. تفنن است. جنس خریده شده مرهم است برای روزهای بی هیبت.اما نمی توانستم لذت خرید را مثل بقیه آدمها یاد بگیرم. تنها نیاز شدیدِ لحظه ای بود که مرا به هیجان وا می داشت. نیاز به رژلب برای میهمانی ای خاص، یا توی آن فرس ماژوری که داشتیم خرید یک پیراهن مناسب برای عروسی ای که تصمیم می گرفتیم شب برویم

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

wish me luck

 رویایم. رویای من پراز آدمهاست. همه رویای من توی آدمها خلاصه می‌شود. آدمهایی که بوی خستگی ندهند. آدمهایی که وقتی نگاهشان می‌کنی هیچ چیزی آن ته مه‌های چشمشان تو را نگران نکند. دور و بری‌هایم نیستند این آدمها. آدمهای دور وبرم نمی‌گویم شاد شادند اما حداقل شاید تا حدودی بدانند که چه می‌خواهند. من خسته سالهای ندانستن بودم که به این گذر رسیدم. یک روز مثل همه روزها اتفاق می‌افتد و تو می‌دانی که لبخندت عریض‌تر شده. می‌دانی که همانی است که انتظارش را می‌کشیدی. تمام بالاها و پایینها را گشته‌ام. یک کاری می‌خواستم از این هزارتو باشد. که نگرانی آدمها را دود کند و ببرد. به چیزی بیرون و فراتر از خودمان فکرنمی‌کنم. به چیزی نگاه می‌کنم که وقتی جدی می‌شود حتی خوردن غذای روزانه را هم متفاوت می‌کند. می‌دانم سخت می‌شود به آدمها بقبولانی که زندگی برای شادی است. لیستی ردیف می کنند که بیا و ببین. که توی ذوقت می‌زنند و به مسخره می‌کشانندت که توهم زده‌ای.
مسیرهای طولانی و پرپیچ و خمی توی ذهنم دارم. اما سر اولش را می‌دانم که کجاست. آخرش را نمی‌دانم. نمی‌خواهم که بدانم. همین است که مرا می‌کشاند. که ندانم کجاست...
دنبال یک رویا گشتن و بودن و پیدا کردنش سخت است. آن ابرهای ابهام و تردید و نبودن دقیقِ آن چیزی که می‌خواهی کار را سخت‌تر هم می‌کند. این که گاهی فکر می‌کنی حتی که فردا شاید با همه این توقع بزرگ از خودت دیگر نباشی. اما فکر اینجایش را هم کرده‌ای. رویا ها حتی بدون حضور هم می‌توانند ادامه پیدا کنند. اصلا از کجا معلوم که من ادامه رویای فروخفته دیگری نباشم. همین امیدها سر پا نگهمان می‌دارد دیگر. چرا وارد بازی‌اش نشویم.
همین تصویر مبهم خیالیِ غیر دقیق هست که امیدم را زیاد می کند به خلق. به آفرینش. دقیق اگر باشد می شود یک چیزی مثل همه چیزها. مثل همه دیگرهای به‌درد نخور به‌اندازه کافی. دنبال یک چیز پر چالش بودم. دنبال یک چیزی که از غیرممکن ممکن بسازد.

وقتی بچه هایی اطرافت داری که بهشان درس بدهی نمی‌توانی به خودت بگویی که این آدم نمی‌کشد، نمی‌فهمد. بچه‌ها حداقلِ چیزی هستند که باید بشوند. قرار هم نیست همه آن چیزی بشوند که دیگران می‌خواهند.
قبلا می‌گفتم هر که سر راهم قرار بگیرد سهم من است. حالا فکر می‌کنم گاهی برای سهمت باید بدوی. باید به پرو پای یکی بپیچی که بتوانی درگیرش کنی. قرار هم نیست کار بزرگ را تو بکنی. قرار است او همه کارها را بکند. این همه چیزی است که از زندگی و از بالا و پایین کردن همه چیزهای اطرافم فهمیدم. تو مثل یک جزئی که باید توی کل وجودی به اسم زندگی درست و بی اشتباه سر جایت قرار بگیری. نه کمتر و نه بیشتر. جای خودت را پیدا می‌کنی و آن وقت همه‌چیز خوب پیش می‌رود.
برآیند همه‌ی این سالها چشم دواندن توی زندگی آدمها، توی روابطشان و توی نگاهشان همین است که الان دارم. که بدون نقشی که پررنگ باشد تنها دسته اهرمی را که به تو واگذار شده خیلی آرام و خیلی با احتیاط بچرخانی. همه آدمها تنها به همین اندازه فشار نیاز دارند که باور کنند.

EDUCATION DEDICATOR

from now on my job is the education dedicator. WHATEVER possible I do, and I will never be disappointed.

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

مرد عمل باش


دلم برایت تنگ شده. خیلی. خیلی.دلم میخواست اینجا مثل یک روح مینشستی و بیتاب نبودی. مینشستی و نگاه نقادانهت را کمی قفل میکردی. بعد من برایت حرف میزدم. میگفتم که زندگی چهقدر میتواند ساده باشد. میگفتم که زندگی چهقدر میتواند پرشور باشد. میگفتم که زندگی چهقدر میتواند بیدرد بگذرد و پرکار. میگفتم سهم عملت را که بپردازی به این دنیا غمهایت آرام آرام آب میشوند. میگفتم که فکر نکنی بیشتر از اینها. چند هزار گیگ اطلاعات هر روز سر از این کره در میآورند؟چقدرش را میدانیم؟ چهقدر از آنها که میدانیم به دردمان میخورد؟ چند درصد از روزهایمان شادیم؟ چند درصد از کارهایمان پربار است؟

بهت بگویم وقتی بغلم کرد چه لذتی داشت؟
با همه وجودش خودش را به من می‌فشرد که بدانم چه قدر دلش برایم تنگ شده. بغض هم کرد. که یعنی تو نمی‌دانی چه بر من گذشته از این دوری. بچه‌ها رازها را می‌دانند.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

یک دیدگاه

اشک سخاوتمند است. بیهیچ منتی تو را آرام می کند. اشک هم مثل واژه میماند.راهی است برای خالی شدن. به نوشتن میماند. اما نوشتن هم به اندازه اشک این همه دست به نقد نیست. وقتی میریزد و میغلتد آرامت می کند. اشک زنانه از واژههای تو که به وقت عصبانی شدن بیرون میریزد کم ضربهتر است. تو هم با همان واژه ها آرام میشوی. گاهی هم انگار به جای آرامترشدن پشیمان میشوی. اشک ریختن یک استعداد است. من چیزی دارم که آرامم می کند. خوب هم آرامم می کند. حربه زنانه هم نیست. اگر میخواهی اشکم را نریزی آرام حرف بزن. آنوقت من هم فکر نمیکنم خشونت حربه مردانه است. اشک که میریزم باعث میشود حرفهایی نزنم که بعدها پشیمان شوم. نمی گویم تو اشک بریز. اما مرا به هنگام اشک ریختن ضعیف مبین. یکبار هم این شکلی ببین. چه میشود؟

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

تو چه کارها که نکرده ای

آدمها هیچ وقت به خاطر کارهایی که نکرده اند تشویق نمی شوند. همیشه وقتی کار بدی را که می توانستی بکنی نمی کنی یا خودت را کنترل می کنی و حرفی نمی زنی، خشمی داری و بر سر راننده تاکسی فرود نمی آوری کار بزرگی نکردی.کاردرست همین است، هیچ افتخاری هم ندارد. اما دیدید گاهی یک آدمهایی بدجور به دل می نشینند؟ لبخندشان، نگاهشان، یک چیزی هست که دوست داری ادامه پیدا کند. عمق نگاهشان زیاد است؟ این شاید رازش تمام همان کارهایی است که نباید می کردند و نکرده اند.

dont talk when you're angry

آدمایی که تو عصبانیت جلو خودشون رو می گیرن دلیلش این نیست که بلد نیستن فحش بدن یا می ترسن از طرف مقابلشون. دلیل سکوتشون شاید اینه که می دونن اگه فضا رو سنگین تر کنن از درگیری لفظی بعدا خیلی سخت می شه برگشت به فضای قبلی. پس لطفا فکر نکنید طرف ازتون می ترسه یا توانایی نداره باهاتون دربیفته. یه کم سعی کنیم دیدمون رو وسعت بدیم.

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

به خودم

آدمهای تا حدی بالغ شاید راحت بتوانند دل بکنند از هم. حتی شاید مراسم خداحافظی شان به اندازه روز اول آشنایی متفاوت باشد.آدمهایی که دوتایشان به یک احساس مشابه رسیده اند یا برآمدگی ها و فرورفتگی های همدیگر خوب یک جاهایی از وجودشان را صیقل داده شاید حتی وقت خداحافظی بتوانند یک کنش تن به تن ماندگار هم راه بیندازند. اما توقع نداشته باشیم از آدمی که دلش پیش ما مانده بیاید خیلی راحت ما را ببیند و برود و انتظار داشته باشیم که فرهنگ خداحافظی سرش بشود. چنین خداحافظی ای فقط می تواند آن آدم را بیشتر در موضع پایین دست قرار دهد.

آن قدرتی که مخرب باشد قدرت نیست ضعف است

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

hey you

آدمها را وقتی شکننده اند تحلیل نکنید. شکننده می دانید یعنی چه؟ یک فوت یک لرزش یک تکان می شکندشان. خردشان می کند، گاهی پودرشان می کند


مازوخیسم

تا حالا فکر کردید مازوخیسم یعنی چه حتما. بعد به دلیلش هم فکر کردید حتما.ربطش با چیزهای دیگر چه؟ مثلا ربط ناخودآگاه را با خودآزاری. دارم فکر می کنم این کشف را شاید یک روانشناختی صد سال پیش کرده باشد . شاید اصلا کشف نباشد توهم باشد.اما من دوست دارم جرات دیدن چیزها را از زاویه ای دیگرداشته باشم.
به نظرتان چرا خودآزاری می کنیم. یک آدمی را فرض کنید که از یک مدل رابطه اذیت می شود اما دوباره و صدباره تجربه اش می کند. به این می گویند خودآزاری دیگر. حالا من فکر می کنم آدمها توی ناخودآگاهشان خیلی خیلی قوی ترند. خیلی خیلی پتانسیل دارند. اصلا انگار ما توی ناخودآگاهمان آدمهای دیگری هستیم. بعد آدمی که ناخودآگاهش این مدلی است می داند که تحمل یک سری کارهایی را دارد و به خاطر همین دست به تجربه شان می زند اما از آنجا که تربیت ما آدمها کلی گودال و پرابلم دارد و البته ارزش گذاری های زندگی مان، یاد گرفته ایم که توی تجربه ها اگر نتیجه ای برعکس ارزشها گرفتیم آن را آزار دهنده بدانیم و البته آزار هم می بینیم.
وقتی از تجربه در می آییم با خودمان عهد می کنیم که دیگر آن تجربه را نمی کنیم اما ناخودآگاه ما که ایمان دارد این تجربه اصلا هم دردناک نیست و اتفاقا به درد روح تشنه اش می خورد، دوباره ما را به آن سو سوق می دهد. این می شود مازوخیسم. اما در واقع کافی است ارزش گذاریمان را در راستای پتانسیل های ناخودآگاهمان قرار دهیم.


مرا به چه نام خوانی بی سبب

شکل دادن به رابطه خیلی هنر می خواهد. خمیر یک رابطه می تواند به هر شکلی که دو تایی بخواهید در بیاید . اما گاهی موضوع به این سادگی نیست.نمی دانم تا حالا دیده اید که مثلا یک آدمی یک رابطه ای دارد با کسی و بعد رابطه می پیچد توی کوچه ای. اسمتان می شود یک چیز دیگر مثلا، چه می دانم مثلا رفیق. هزار تا آدم هست که شکل و شمایل این طوری توی رابطه پیدا می کنند با تو.  می شود هم خوابه تو . می شود معشوقت، عاشقت. می شود ناز کشت. می شود رفیق روزهای نداریت. نداری از هر چیزی. می شود رفیق تنت. بعضی وقتها اما پیدا کردن نقشی که می خواهی به این سادگی ها نیست. توی رابطه های نا معلومی که هر دو طرف به این راحتی رضایت نمی دهند این خیلی اتفاق می افتد. پیدا کردن جای خودتان و جای خودش کار سختی می شود. توی ذهنتان هیچ دورنمای روشنی از این نقش نمی تواند شکل پیدا کند. گاهی حتی می شود که طرف مقابل می خواهد به تو برچسبی بزند خیلی محافظه کارانه تو باز هم نمی پسندی. جای خودت را می خواهی. بدون تنش و بدون اجحاف. نمی خواهی ابسیلونی نه فکر کند نه فکر کنی که نقش دو تایی تان برازنده نیست. بحث فقط برسر برازنده بودن است. نه که کجا باشی. که جایی که هستی درست باشد.درک می کنید که. آدمهایی که تمامیت خواه نیستند اما همه چیز را با کیفیت می خواهند شاید به این مرض بیشتر دچارند.